





|
|
|
|
|
I AM 3 اول از همه میریم سراغ اصل ماجرا.... عکسای تولد به یاد موندنی پانیذ ۳ ساله
قصه از اونجا شروع شد که از چند وقت قبل من و بابائی در فکر برگزاری تولد پانیذ بودیم. میخواستیم امسال هم اونجور که دلمون میخواد یه تولدی برگزار کنیم که واسهٔ سالهای سال یاد و خاطرش توی ذهنا بمونه. بخصوص که میدونستیم که امسال خود پانیذ خیلی میفهمه و کلی هم با تولدش ذوق میکنه. خلاصه دست به کار شدیم... از اونجایی که پانیذ همش میگفت" پانیذ Pink Birthday " گفتیم چی از این بهتر که فقط این رنگو برای تولدش به کار ببریم. خلاصه روزا و شبها گذشتن تا روز موعود رسید. هرچی از اون روز.......از اون هیجان ها.......از اون شادیها.......از اون صداها و خنده ها......از اون رقصیدنها ...... و از اون اوج لذت دخترکمون بگم کم گفتم. از همه و همه چه مهمونای که قبول زحمت کردن و اومدن ، چه مهمونایی که نبودن .. عمه و دایی هایی که همه جوره هم تبریک گفتن و حسابی جاشونو خالی کردیم و الخصوص مامان زهره پانیذ تشکر میکنیم. شب وقتی همه رفتن من و بابائی یه نگاهی به هم کردیم....... رضایت توی چهرهٔ هردومون معلوم بود...... پی نوشت: خوب مگه چیه؟ ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست. همش یه ۷-۸-۱۰-۱۱ -۱۲ !!! روز از روز تولد گذشته. این تاخیر هم به خاطر یه مشکله شخصی است که با بلاگفا دارم . به بزرگی خودتون باید ببخشین دیگه. |
||
|
|
|
|
|
ماه سپتامبر - نرسری - ۳۰روز مانده به ۳ سالگی
۸ سپتامبر مصادف بود با شروع نرسری پانیذ. روز اول رو با کلی کیف و کتاب راهی شدیم. راهمون خیلی نزدیکه. خدارو شکر خیلی خوب و راحت از من جدا شد و خوشحال به سمت بچهها رفت. خودم میدونم که همون یک ماه کلاس تابستونی خیلی خیلی بهش کمک کرد که بتونه با محیط جدید و دوری از ما آشنا بشه. خلاصه که هر روز از صبح تا ۱۲:۳۰ میره و من هم تا جایی که بتونم از فرصت استفاده میکنم. هر روز هم با کلی کار دستی و نقاشی و لباسهای کثیف و رنگی بر میگرده که حاکی از اونه که توی مهد حسابی فعالیت داره.
از وقتی دیگه به قول خودش " I am big" شده برنامهٔ روزانشم حسابی تغییر کرده. یه مدت بود که خیلی با خوابیدنهای ظهر بعد از ناهار مقاومت میکرد.اونقدر سرو کله میزد و گریه و شیون راه مینداخت که واقعا حس کردم ممکنه به این ساعت خواب نیازی نداشته باشه. به این نتیجه رسیدیم که بهتره شب از اونور خیلی زود تر بخوابه. خلاصه عصرها تقریبا ساعته ۷ شب در خواب عمیق فرو میره تا روز بعد. فکر میکنیم اینجوری بهتر باشه.
پی نوشت ۱: حسابی در تشخیص حروف انگلیسی و عدد راه افتاده. هر جا هم که حروف رو ببینه فوری میگه. یه پوستر بزرگ الفابت هم به دیوار زدیم که خیلی دوسش داره. پی نوشت ۲: آخرین روز ماه سپتامبر هم تولد اینجانب بود. با حضور مامان شهلا برگزار کردیم. جای همهٔ عزیزانی هم که نبودن خیلی خالی بود. کادو هم حسابی گیرمون اومد. بابت تبریک های تلفنی هم ممنونم. ۲۸ سالگی هم فوت شد رفت....بگو ماشاالله.... پی نوشت۳: این چند روز پایانی این ماه هم با هوای ۳۰ درجه حسابی همهرو غافلگیر کرد. آخه ماه سپتامبر و این هوا؟؟؟!!!! دوباره همه انرژی گرفتن و از آفتاب نهایت استفاده رو بردن!!! ما هم بی نصیب نموندیم. پی نوشت ۴: درست ۳۰ روز مانده به تولد. میدونم که امسال کلی میفهمه و ذوقشو میکنه . امیدوارم که بتونم خوشحالش کنم.
و در آخر.... وقتی که نمیخواد ازش عکس بگیریم!!!
|
||