





|
|
|
|
|
دارم میام به سویت دلم برات خیلی تنگ شده..... میخوام بیام که ببینمت.....دارم میام به پیشت..... دارم چمدونامو میبندم تا اوقاتی خوش رو در کنارت باشم..... خیلی وقته ندیدمت..... هر جا هم که باشم باز تو فکرمنی..... میدونی اصلا تو همه هویت منی...... دارم با دست پر به سویت میام..... با یه باغ گل.........با یه دنیا عشق...... میخوام به دخترم نشونت بدم...... بگم چقدر برام عزیزی....... شاید اون الانا این حس زیبا رو نفهمه...... نمیدونی الان با فکر اومدنم بغض گلوم رو گرفته. ...... منتظر روز پروازم.......روز اوج گرفتن ....... روز فرود روی خاکت........ میام تا خاطره ما سه نفر برای همیشه توی سینت بمونه........ برای همیشه ی همیشه ....... میام که شب طولانی یلدا پیش تو باشم....... زمستون قشنگ رو با اون مناظر زیبات بهتر حس کنم........ نفس عمیق بکشم و همیشه بهت افتخار کنم....... میام که تاسوعا وعاشورای امسال برام یه رنگ دیگه داشته باشه.......... میام که شاید پاره تنم اولین قدم هاشو روی زمین تو تاتی تاتی کنه....... داریم میاییم. همه چیز آمادس. یه حسی دارم. حس خوشحالی توام با اضطراب. دلم برات خیلی تنگه. سه سال و خورده اییه که ندیدمت. دارم میام به سویت با همه دلتنگی. همیشه دوستت دارم. دوستان ما داریم میاییم ایران. حدود دو - سه هفته دیگه. خیلی خوشحالم. امیدوارم همه فامیل و عزیزان و دوستان رو تا جایی که بتونیم و وقت و زمان و پانیذ خانوم و برنامه هاش اجازه بده ببینیم و دیدار ها تازه بشه.
دست بابایی درد نکنه. جدا مشوق اصلی من برای راهی شدن به این سفر بود. آخه من میترسیدم پانیذ توی سفر و اونجا - هم ما رو اذیت کنه و هم خودشو. ولی بالاخره همه آماده شدیم. همه راهی شدیم و همه چیز رو میسپریم به خدا که همیشه بهترین رو برامون رقم زده. به امید دیدارتون...... |
||
|
|
|
|
|
دخمل یه ساله شیطون ما
نمیدونم این برای همه مامانا اتفاق میفته یا نه که انگاری بچه ها بعد از تولداشون یه دفعه کلی به چشممون بزرگتر میشن و کارای جدید یاد میگیرن. اصلا باورم نمیشه به فاصله کمتر از یه هفته از ۳۶۵ روزگی - خانوم خونه ما اونقدر در همه چیز پیشرفت داشته که برایم حسابی تعجب برانگیزه. همه چیز واقعا یه دفعه عوض شده پانیذ که حتی قبل از یه سالگیش نمیتونست درست ۴ دست و پا بره الان با سرعت خیلی زیاد به همه جای خونه سرک میکشه اونم با یه مدلی خاص و جالب. عینه یه بچه قورباغه جهش میکنه و میره به جلو و کلی هم نگهداری ازش سخت تر و توجه بهش بیشتر شده. دیگه جدی جدی همه چیزای در دسترس رو باید بذاری کنار و دائما جارو برقی رو روشن بذاری که خدایی نکرده از روی فرش و زمین چیزی پیدا نکنه و به دهن نبره.
همه چیز واقعا یه دفعه عوض شده به لطف خدای مهربون پانیذ خانوم دیگه از غذاهای بی نمک و بی طعم و عطر و بو نمیخوره و مامانی و بابایی تصمیم گرفتن که غذای سفره رو به خانومی تقدیم کنن. باورتون نمیشه توی این تغییر و جهش پانیذ عالی بود و خیلی راحت قبول کرد. البته اینو هم بگم که یه دفعه هم با کلی بازیگوشی بد غذا شده و باید با کلی ادا و شکلک و این حرفا غذا بهش بدم که خوب اقتضای سنشه و کاریش نمیشه کرد.
تورو خدا ببینین اتاقشو به چه روزی در آورده
عاشق اینه که روزی هزار بار تمام محتویات و اسباب بازی های اتاقشو بیرون بریزه و با همشونم بازی کنه. بعد با هم دیگه یه نگاهی به اتاق میندازیم و از خنده و خوشحالی غش میکنیم و بعد دونه دونه مامان باید سرجاشون بزاره تا برای چند ساعت دیگه اتاقمون تمییز باشه. واقعا زیباست منم دارم با دخترم کودکی میکنم.
از میوه ها عاشق پرتقاله که خوب منم به خاطر ویتامین سی فراوانی که داره خیلی بهش میدم. باور کنین اگه به پانیذ باشه میتونه دو تا پرتقاله گنده رو توی ۱۰ دقیقه بخوره. دارم سعی میکنم میان وعده های سالم و مقوی رو براش آشنا کنم و چند روزی هست که از مویز شروع کردیم و کم کم میخواهیم برگه زردآلو و قیسی و خشکبار و این قبیل تنقلات رو هم امتحان کنیم.
همه چیز واقعا یه دفعه عوض شده مفهوم و معنی خیلی از کلمات رو میفهمه و با دستوراتی مثل برو فلان چیز رو بیار و یا اینو به من بده کاملا آشنا شده و دقیقا هم تمامی حرکات ما رو زیر نظر داره تا چیزای جدید یاد بگیره. الانا میدونه که شونه رو باید نزدیک موهاش ببره و یا گوشی تلفن روی گوش میره و خانومی یه الوی خیلی ظریفی هم میگه. هر کس هم که بخواد بره نماز بخونه با این کلمه پانیذ خانوم با الا الا گفتنش حسابی طرف رو به این کار تشویق میکنه. الهی مامان قربونت بره.
منم برم نمازمو بخونم موش دو دندونه خونه ( دومین دندون کنار قبلی - پایین سمت چپ چند روزی هست جوونه زده) اونقدر شیرین و تو دل برو شده که نوشتن و توصیف کارهاش توی این مکان و فضا نمیگنجه و فقط باید لحظه لحظه در کنارش بود تا از وجودش غرق در لذت شد.
سال میلادی جدید توی راهه و باز هم مردم در جنب و جوش و خرید کادو و کریسمس گیفت. دوباره همه چیز به رنگ طلایی و قرمز و سبز در اومده و گوشه و کنار مغازه ها باز هم دوباره بابانوئل های تپل ریش سفید و درخت های همیشه سبز کریسمس خودنمایی میکنن. هوا هم داره رنگ زمستونی به خودش میگیره و نوید یه زمستون سرد و برفی رو میده. در گذر تمام این روزها از خداوند سلامتی و روزهای پر برکت آتی رو آرزونمندم. |
||
|
|
|
|
|
چه زود گذشت- این یه سال پر از شادی و عشق بود پر از امید و نشاط
یک ساله که من مادرم.یک ساله که یه دل سیر نخوابیدم.یک ساله که هر کاری خواستم بکنم کلی حساب کتاب کردم که هیچ مشکلی برای جسم و روح دخترکم نداشته باشه. یک ساله که تمام عطرو بوی خونه عوض شده. یک ساله که من و بابایی هر کاری رو برای آرامش و رفاه و شادیش کرده ایم. یک ساله که من مادرم و بابایی پدر!!!!. از وقتی تصمیم گرفتم مادر بشم همه زندگیم عوض شد. کار و مشغله و فکر و ذهنم عوض شد. از وقتی که تو اومدی دیگه من خودم نبودم. دیگه هیچ کاری رو برای خودم نکردم. همه چیزم شدی تو. گاهی نصفه شب با استرس از خواب میپرم که نکنه باید اسفناج رو زودتر شروع میکردم.ماهیچه با ماست که اهنش جذب نمیشه . غذایی که شب خوردی دلت رو به درد نیاره؟ نکنه امروز همه مواد مقوی رو دریافت نکردی و ....بعدم یه کم به خودم بد و بیراه میگم که بخواب دیوونه . هیچ منتی بر دخترکم نیست دانسته مادر شدم .خوشحالم که مادر شدم . خوشحالم از اینی که هستم.هیچ لذتی برام بالاتر از این نیست . یک ساله که من مادرم- مادر یک ساله که با بوی دخترکم صبح رو شب میکنم .فکر نمیکنم هیچ ش ر ا ب ی بتونه من رو این جوری مست کنه. عزیز مادر یک ساله که به من عشق دادی .یک ساله که خونمون رو غرق پاکی و سادگی کردی .یک ساله که خداوند قطعا به واسطه وجود تو گل پاک- مهربونتر نگاهمون میکنه. عزیز مادر از خدا بخواه که کمکم کنه تا بتونم برای تو مادر باشم. یه مادر واقعی عزیز دلم نازنینم گل پاکم ازت ممنونم که هستی . دخترکم تولدت مبارک خدایا شکرت شکر شکر.محافظ گل من باش خدای خوبم
تولدت با همه زیبایی انجام شد. تو مثل یه ماه توی اون روز میدرخشیدی و من و بابایی گرم و سرمست از داشتنت. این روز برایم تمام لحظه های سال گذشته مرور شد. روزی که خدا اونقدر بهم آرامش داده بود که اصلا نمیترسیدم. روزی که وقتی اومدی فقط و فقط گریه میکردم . از اینهمه شادی و خوشحالی.
و حالا تو یه ساله شدی. یه ساله که مهمون خونه ما شدی. اصلا از بعد از تولدت انگاری یه دفعه کلی بزرگتر شدی.
دست اونایی که به تولد پانیذ اومدن درد نکنه. کلی هم زحمت کشیده بودن. جای عزیزانی هم که نبودن حسابی خالی بود. مخصوصا مامان شهلا و بابا رضا. البته کادوشون به دستمون رسید. باز هم ازتون ممنونیم.
تشکر ویژه هم از درسا خانوم گل که حسابی توی تولد پانیذ سنگ تموم گذاشت و شرکت کرد و کادوی خیلی قشنگی هم برای دختر عموش آورده بود. درسا جون من به جای پانیذ بابت اونهمه مویی که پانیذ ازت کشید و تو هیچی نگفتی عذر میخوام. آخه زن عمو اون نی نیه و هنوز متوجه نیست. تو ببخش باشه؟؟؟
کادوهای پانیذ
آخرای جشن تولد
خدای ناز و مهربونم نگهدار همه کودک های دنیا و بال های فرشته هایت پناه گرم دست های کودک ما |
||
|
|
|
|
|
اولین مروارید سفیدت مبارک.....
وای دخترم امروز متوجه شدم که بالاخره یه دونه دندون سفید نیش زده. مبارکت باشه. کلی ذوق دارم. میخوام برم برات مسواک خوشگل بخرم. حالا دیگه میتونی بهتر از قبل غذا بخوری و تکه های میوه و غذا رو خوب بجوی. مبارکت باشه عزیزم. باز هم یه قدم دیگه رفتیم جلو. هزاران بار تبریک. اولین دندون - پایین سمت راست در تاریخ ۲ آبان ۱۳۸۸ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹ در سن ۱۱ ماه و نیمگی توی لثه های قشنگت خونه کردن. چه جالب تو با تولد یه سالگیت میخوای کلی برامون سوپرایز داشته باشی. دوست داریم خیلی زیاد. |
||
|
|
|
|
|
ماه زیبای تولدت رسید
نمیدونی دخترم چقدر طبیعت زیبا شده. درخت ها هزار رنگ شده اند و هوا ملس و دلپذیر. پاییز در ماه آبان به اوج زیباییش میرسد و تو در این زیباترین ماه به دنیا آمده ای. سال گذشته چقدر در این روزها احساس دلهره و انتظار و شعف داشتم. و حالا ۲۰ روز مانده به سالروز میلاد زیبای تو. البته از لحاظ قمری تو در ولادت امام هشتم به دنیا اومدی که امسال تاریخ قشنگی رو رقم زده..... یه هفته دیگه...... ۸ / ۸/ ۸۸....... زیبا نیست؟ محشره. این روزها تو با مهمون های کوچک دهانت دست و پنجه نرم میکنی. هنوز خودی نشان نداده اند ولی برجسته و متورم شدن لثه هایت و صدای جلینگ جلینگشون وقتی داری با لیوان آب میخوری نوید این رو میدهند که بزودی سفیدیشان نمایان میشوند. بعضی ساعات روز گلگون شدن لپ هایت پیام درد فراوانی رو میدهند که تو تحمل میکنی و با زدن کرم لثه آرام به خواب میروی. کاش اجازه میدادی خوب تماشایشان کنم تا به قدرت خدا بیشتر پی ببرم ولی نمیذاری مامان یه دل سیر ببینه. آخه چرا؟ ولی من میدانم که این مرحله رو هم با صبر و مقاومتت پشت سر خواهی گذاشت. ۲-۳ هفته ای است که تو را به مکان های سرپوشیده ای برای بازی میبرم. تو در اوج لذت با بچه های دیگه بازی میکنی و از اونهمه رنگ و شور و اسباب بازی کلی به هیجان می آیی و اونقدر خسته میشی که بعدش تا خونه توی کالسکه ات میخوابی و بعد هم با اشتهای فراوان غذایت رو نوش جان میکنی. دخترکم سعی میکنم تو بیشترین لذت رو از این روزهایت ببری که قطعا هیچ گاه بر نخواهند گشت. حالا دیگه روشن کردن و به سرو صدا در آوردن اسباب بازی هات رو بلدی. و اونها رو خودت روشن میکنی. و حسابی باهاشون سرگرم میشوی. تمام روزهایی که من برایت به صدا در می آوردم... تو داشتی یاد میگرفتی و توی ذهنت میسپردی. واقعا زیباست وقتی دقیقا حرکت دست من رو کپی میکنی تا دگمه ای رو فشار بدی تا آهنگ های اونها به صدا در بیان. ممنونم دخترکم از اینهمه شادی ایی که به ما میدهی. دوست دارم روز زیبای تولدت یه جشن به یاد موندنی باشه که بعد ها با دیدن عکس ها و فیلم هایش تو غرق لذت بشی و ما هم بتونیم این روزها رو خوب ثبت کنیم. به امید اون روز زیبا..... لبت همیشه خندون دخترک شیرینم....... |
||